META NAME="google" DESCRIPTION="**OFF**" >
| Runaway Blogger |
|
Saturday, March 22, 2003
٭ خيلي خوبه، من هر جا كه ميرم انگار همه مي دونن كه بايد اينترنتم فراهم باشه وگرنه خطر افسردگي تهديدم مي كنه! اومدم شيراز ازهمون اول عموم دستم رو گرفت آورد تو ا تاق و گفت:
........................................................................................- خب شيده جان اينم كامپيوتر و اينم كارت اينترنت برات خريدم. 10 ساعت بسه فعلا؟؟ هر موقعي هم كه خواستي شب و روز بيا به كارات برس! - اي بابا عمو من گفتم اينجا يه كم توفيق اجباري ميشه و من ديگه از جلوي اين مانيتور پاميشم! - نه راحت باش. حالا انقدر بايد اينور اونور بريم كه شايد اصلا نرسي... خلاصه كه حسابي شرمنده كرد آدم عمو به اين ماهي داشته باشه ديگه چي مي خواد از دنيا؟ ولي واقعا خدا عمرش بده وگرنه من از دلتنگي دق مي كردم! خب اين دفعه ديگه شيراز اومدنم اصلا و ابدا به يك حركت فرهنگي شباهت نداره. قرار نيست اصلا هيچ جا برم كه بار فرهنگي هنري داشته باشه! هزار بار رفتيم تخت جمشيد و شاهچراغ و حافظيه و سعديه... اين دفعه هم اگر وسط پارتيها وقت شد ميرم! جالب اينجاست كه از همين اول عمه ام من بدبخت رو برداشته برده خونه يكي از فاميلاي شوهرش كه مخ پزشكي و ايناست و منو معرفي كرده و ميگه هر كاري در رابطه با زبان و كامپيوتر داشتين شيده بلده!!!! تو كامپيوتر من فقط با غريزه ذاتيه خودم همه چيز رو در حدي كه لازم بوده برام اد گرفتم و اصلا اصولي بلد نيستتم هيچ كاري انجام بدم، نمي دونم اينا چرا خيال مي كنن من خيلي حاليمه! خلاصه اون آقاهه هم بلانسبت سگ دست من رو از پشت و جلو و بغل بسته بود. مرتيكه جواب سلاممون رو هم نداد! رفت نشست سر ميز به غذا خوردن و در عين حال با من هم حرف مي زد كه ببينه چقدر حاليمه. - من كسي رو مي خوام كه layout بلد باشه. من هم كه رفته بودم تو مود هاي سگي-دفاعي از نوع فجيعش اصلا نگاهش نمي كردم وقتي باهاش حرف مي زدم. - من بلد نيستم! - بلد نيستي؟ - خير. - عكس بلدي بذاري تو تكست؟ - خير. - صصفحه ها مي خوام براي چاپ مجله اي قشنگ بشن، بايد كار با ورد و آفيس بلد باشي، بلدي؟ - در حد خيلي مبتدي كه جوابگوي نيازهاي خودم بوده. - يعني فقط تايپ؟ (با لحن مسخره) - اتفاقا تايپم هم خوب نيست خيلي! - عجب! - واقعا عجبه. ديگه فهميده بود با يه سگي بدتر از خودش طرفه. - حالا بيآين بريم سراغه كامپيوتر ببينيم چي ميشه. - من خيلي وقت ندارم. داريم ميريم باغ. - حالا ببينيم اصلا ميشه يا نه. - فكر نكنم بشه! رفتيم و من در عرض يه ربع يه فرمت سه ستونه مخصوص مجلات رو با عكس هايي كه بهم داده بود و طبق نظرات خودش با كمك help آفيس درست كردم و پرينت گرفتم و دادم دستش. نمي دونم چرا وقتي يكي حرصم رو درميآره انقدر راندمان كاريم ميره بالا!! - شما مطمئنين قبلا از اين نوع كار كامپيوتري نكردين؟؟ - بله. - مي تونين كمكم كنين تو اين پروژه؟ - متاسفانه فكر نكنم وقت بشه. - پولش خيلي خوبه. - من در تعطيلاتم هستم و خسته و هزار جا مهمونيم... - تو شيراز كم پيدا ميشن آدمهايي كه بتونن اينطور كار دربيآرن. - شرمنده ام. بعد هم اومدم لباس پوشيدم و با دختر عمه ام و خواهرم و دو پسر خوشگل رفتيم بيرون. قراره تمام تعطيلات اينطوري بگذره. چقدر Range Rover مشكي خوشگله پسرهاي ترك قشقايي چقدر خوش قيافه ان!! چقدر تو شيراز خوش مي گذره!! فردا مي ريم باغ اسب سواري و شكار، آخ جون! يه كم تو طبيعت شلنگ تخته بندازم و اكسيژن بگيرم بعد از اون ماه مزخرف اسفند. امروز كه عمليات آمپول زني خانوادگي بود! فكر كنم همه نگه داشته بودن تا من بيآم! بعدش هم با دوستان رفتيم شيراز گردي و من كلي گزارش جمع كردم كه حتما تو كاپوچينو خواهم نوشت، واقعا شنيدنيه! يه ككافي شاپ خيلي گوگولي بود كه رفتيم و كلي خنديديم. كلي هم جاتون خالي اهم اهم خورديم! مي دونين چطوري؟ دلستر سفارش داديم و ريختيم توش! عالي بود بعد هم كلي جاتون خالي تو ماشين رقصيديم و زير بارون رانندگي كرديم! البته بارون كه چه عرض كنم سيلاب بود! تا بحال دونه هاي بارون به اين درشتي نديده بودم! و صاعقه هايي كه واقعا رعب انگيز بودن ، ولي در كل خيلي خوب بود و خوش گذشت. بازم مي گم جاتون خيلي خالي تنها دوتا مشكل هست. يك اينكه پدربزرگم آلزايمر گرفته و اصلا نمي فهمه كجاست و همش ميگه پس كي مي ريم خونه بد جوري چرت و پرت ميگه و جملاتش كاملا نامفهوم و بيربط هستن. از در كه اومدم تو من رو شناخت و 5 دقيقه بغلم كرده بود و گريه مي كرد و به گيلكي قربون صدقه ام مي رفت. بعدش من رو گرفت روبروش و شروع كرد حرف زدن. اول حواسش بود كه من شيده ام اما حرفاش رو نمي فهميدم. بعد كم كم ديگه داشت در مورد شيده براي من حرف مي زد!!! مي گفت: - آره شيده رو نديدي تازگيها؟ اووووووه خبر نداري خيلي لاغر شده خوب شده! من به خواهر تو هم گفتم كه شيده خيلي خوب شده!!!! حالا هم ويزاش اومده داره ميره فرانسه!!! تو هم كه از پاريس اومدي و ايشالله امشب مي بينيش! همش از دور و ور بهم اشاره مي كردن كه باهاش بحث نكن و فقط قبول كن هر چي ميگه. من قاطي كرده بودم. مي دونستم حواسش پرت شده يه كم اما اصلا نمي دونستم اينطوري افتضاح شده و اصلا تو باغ نيست خيلي وحشتناك بود و همش تو فكر بچگيم و خاطراتم با بابابزرگم افتادم كه عجب سگي بود و ماها چه حسابي ازش مي برديم. ماكه چه عرض كنم، تمام شهر! مادربزرگم هم حالا از توجهي كه ما به بابابزرگم نشون مي ديم حرصش مي گيره و حسوديش ميشه!! ماجرايي داريم اينجا! همه همينطور ميرن اينور اونور خونه يه گوشه پيدا مي كنن و شروع مي كنن به گريه كردن الآن اين نادر نره خر مي خواد توا ين اتاق بخوابه و شده آينه دق من و داره باس رعت 80 سيگار در ساعت دود توليد مي كنه كه من زودتر برم بيرون! بعد ار مدتها اين رواني هم با ما اومده مسافرت كه اي كاش نيومده بود!! بگذريم! فعلا برم تا بعد. نوشته شده در ساعت 10:45 AM توسط Shideh
|