META NAME="google" DESCRIPTION="**OFF**" >
| Runaway Blogger |
|
Friday, March 14, 2003
٭ خيلي جالبه. من و برادرم در اين سال گذشته شايد روي هم رفته بيشتر از چند ساعت با هم حرف نزديم. چون ديگه طاقتش رو ندارم. هميشه تا اون ميآد تو هال من مي رم تو اتاق. وقتي ميآد تو اتاقم ميگم بره بيرون. ديگه طاقتش رو ندارم (اين دومين بار بود اينو گفتم نه؟) خودش هم مي دونه. ديگه دور و ور من نميآد زياد. سعي مي کنه اون حالت دفاعيم رو برطرف کنه. برام آهنگ ساخته و هر وقت مي بينتم مي خونتش.
........................................................................................آلو آلو شفتالو! شيده شيده آلبالو! خيلي عاليه نه؟ ديگه حتي نمي تونم خودم مجبور کنم سلامش رو جواب بدم. در عين حال وقتي مي بينمش يا يهو فکرش ميآد تو ذهنم و ياد خاطرات بچگيمون ميوفتم انگار يهو قلبم مي خواد بايسته! نمي دونم اين بشر چرا نمي فهمه که تبديل به يه معضل شده براي خودش، براي مامانم، براي بابام، براي من، براي همه. انگار يه جايي پاش گير کرده و هي داره زور ميزنه پاشو بکشه بيرون و به راهش ادامه بده، اما نمي تونه. همه مي خوان يه جوري کمکش کنن اما نمي دونم چرا نميشه. خودش انگار خسته شده از تقلا. عين اين شتر مرغها که سرشون رو قايم مي کنن که چيزاي ناخوشايند اطرافشون رو نبينن اينم اين کارو کرده. سرش رو کرده تو شن و همون جا نگه داشته. تو ايران چند تا تجربه کار داشته و همشون مزخرف بودن با اينکه جاهاي خوبي بودن. پسرهء احمق ايده آليسته. ميگه چرا اينا انقدر مي دزدن! آخه ... اه. ديگه چه فرق ميکنه؟ فقط مسئله اينجاست که نشسته تو اتاقش و نميآد بيرون. هر چقدر هم که بخوام ناديده بگيرمش در هر حال هست! تو اون گوشه خونه نشسته و فکر ميکنه. انقدر فکر ميکنه که مخش داغ مي کنه و مامانم اينور خونه پيرتر ميشه و مريض تر. پدرم هم مثل من شده. ديگه از جنگيدن خسته شده. ولش کرده به امون خدا. حالا با اين وضعيت که من اصلا طرف اين بشر نمي رم جالب اينجاست هر وقت چيزي ميشه بايد بيآد يه راست به من بگه! هميشه همينطور بوده و من رو زير بار غم هاي خودش مدفون کرده. امروز يهو اومد تو اتاق و گفت: - شيده نگو برو بيرون لطفا! - چکارم داري؟ - يه دقيقه پاشو. پاشدم و فيلم رو خاموش کردم. - خب؟ دستش رو آورد جلو. از صبح رفته بود کوه. دستش پانسمان بود. - نادر چي شده؟ - بازش کن. باز مي کنم. دستش تيکه پارست. دور و ور زخم هنوز خونيه. حدودا ۶ سانت کاملا پاره شده و عمقش هم فکر کنم دو سه سانتي ميشه، تمام بافت چربي هم مشخصه. - اين چيه؟؟؟ - تو کوه افتادم رو يه سنگ تيز. - خب حالا کجا رفتي بخيه زده؟ اين چه افتضاحيه؟ چرا فقط ۳ تا بخيه زده؟ اين که هنوز بازه! - بايد چکار کنم شيده؟؟ نمي فهمم چرا من بايد بهش بگم چکار کنه!! اصلا چرا من بايد دست آش و لاش اينو ببينم؟ چرا يه راست ميآد سراغه منه بدبخت؟ - بايد دوباره بري براي بخيه. - پرستاره تو بيمارستان بدون بي حسي اين بخيه ها رو زد ديگه نتونستم طاقت بيآرم. تمام گوشت تنم مي لرزه وقتي دستش رو نگاه مي کنم. حالم بده. فقط تونستم انقدر طاقت بيآرم که براش شستشو بدم و پانسمان کنم. تمام مدت داشتم به خودم فشار ميآوردم که گريه نکنم. مي دونم خيلي درد داشت اما هيچي نمي گفت چون اگه مامانم ديگه اينو ببينه، خدا مي دونه چي ميشه! خب خوبه الآن به جاش گريه مي کنم شايد يه کم آروم شم. حالت تهوع دارم. به خدا خسته ام :( خدايا کمکش کن لطفا. نوشته شده در ساعت 10:47 AM توسط Shideh Wednesday, March 12, 2003
٭ شيش تا سي دي هايده گرفتم از احسان و دارم خودم رو خفه مي کنم! از بچگي خيلي هايده و صداش و آهنگهاش رو دوست داشتم اما اين چند ساله نوار خوب و با کيفيت ازش نداشتم و حالا دارم تلافي مي کنم! مخصوصا اين آهنگ بزن تار خيلي قشنگه. اصلا بيشتر آهنگهاش قشنگن. آخ چه کيفي ميده :)
........................................................................................چقدر خوشحالم که ناخونهام دوباره به حالت عادي برگشتن و مي تونم دوباره لاک بزنم :) دلم براي ناخونهاي احمق و کوچولوم تنگ شده بود. يادم باشه يه بار که مثل الآن تو کوره ننشستم و در حال سوختن از دست کهير نيستم، بنويسم چه بلايي سر اين بيچاره ها آورده بودم! صنم رو به زور مي بينم. به زور با هم تلفني هم وقت مي کنيم صحبت کنيم. فکر کنم ديگه بزرگ شديم. آدم بزرگها وقت اضافي که ندارن، دارن؟ چه بد. کاشکي ... بگذريم. امروز زير بارون از تجريش تا ونک رو پياده اومدم و نفس کشيدم و کيف کردم. البته سختم بود. بيست روزه که همش مريضم و اصلا ورزشي نداشتم. تنم درد مي کنه و ديگه ديدم از امروز بهتر نمي تونم پيدا کنم که پياده روي کنم. خيلي خوب بود :) انشالله خدا قسمت شما هم بکنه! کهيرام مي خارن...نه ديگه مي سوزن... تو اين وضعيت حتي اجازه ورزش کردن هم ندارم چون اين کهيرا رو تحريک مي کنه. حوصله رفتن به شيراز براي عيد رو ندارم... شلوغي بيخود... سر و صدا... يه عالمه آدم و من تنها اون وسط... مامان و نوشين با جديت تمام در حال خريد عيد هستن ولي من... باباي من تو اين سن بايد تا اين موقع شب سر کار باشه؟ نادر داره چه غلطي تو اون اتاق مي کنه؟ اي بابا من که حالم خوب بود، بسکه راه رفته بودم و قرص ضد حساسيت خواب آور خوردم که هيچي حاليم نبود، چرا دوباره اين مغز خاک بر سر راه افتاد؟؟ آقا دکمه Power اين کجاست من خاموشش کنم؟ نخير مثل اينکه راه افتاده دوباره :(( نوشين يه دوست داره به اسم فريبا. فريبا يه شوهر داره به اسم محمد. فريبا يه دختر خوشگل ترکه و محمد يه مرد ايروني تيپيک. محمد و فريبا دو تا بچه دارن. محمد به فريبا خيانت کرده و فريبا فقط يه کم بداخلاقي کرده و محمد هم گفته که ديگه اين کارو نمي کنه و حالا انگار نه انگار! يعني به همين راحتيه؟ ديروز خونشون که بودم همش کهير مي زدم چون ناهار املت درست کرده بود و منم روم نشد بگم برام مثل سم مي مونه تخم مرغ و براي اينکه ناراحت نشه و مجبور نشه به خاطر من غذاي ديگه اي درست کنه، خوردم. تمام تنم ريخت بيرون و وقتي اومدم خونه يه راست دوباره رفتم آمپول زدم. آقاي محمدي خيلي عالي آمپول مي زنه. گاهي آدم خيال مي کنه الکي فقط پنبه کشيده و آمپولي نزده! ديشب آمپول رو که از دستم گرفت پرسيد: - قبلا از اين تزريق کردين؟ - نخير. - خب.... مممممم... اين يه کمي درد داره! وقتي آقاي محمدي بگه يه آمپولي درد داره يعني اون آمپول واقعا درد داره! خلاصه که بازم مثل هميشه اصلا متوجه نشدم کي سوزن به تنم فرو رفت اما يهو تمام پام آتيش گرفت! تا نيم ساعت با پاي فلج نشسته بودم تو مطب و اشک مي ريختم تا بالاخره تونستم دوباره راه بيوفتم و بدوم خونه و از خونه برم خياطي. از خياطي به خشکشويي. از خشکشويي به عينک فروشي. از عينک فروشي به لوازم التحريري. از لوازم التحريري به لباس فروشي. از لباس فروشي به خونه. جلوي مانيتور که نشسته بودم همينطور به خودم مي پيچيدم ولي ... اه اه اه. بسه ديگه. نوشته شده در ساعت 10:16 AM توسط Shideh Sunday, March 09, 2003
٭ ترجيحا اين پست رو نخونين. همش رو نوشتم که فقط بنويسمشون و بيآن بيرون.
........................................................................................مي دونين چيه؟ ديگه خسته شدم بسکه همش مريضم و هر کي زنگ مي زنه يا من رو مي بينه و مي پرسه چطوري، بايد براش توضيح بدم که چرا صدام اينطوريه يا قيافه ام اينطوري شده و ديگه خودم حالم از خودم بهم مي خوره چه برسه به بقيه که مطمئنا از شنيدن مصائب من ديگه حالت تهوع بهشون دست ميده! اين آخر سالي دهنم عملا صاف شده ديگه! نمي دونم چه مرگمه! الآن که اينجا نشستم و دارم تايپ مي کنم، تمام وجودم (درون و بيرون) پر از کهيره. وقتي دارم تايپ مي کنم تو نور مانيتور چشمم به دستام ميوفته که متورمن و تيکه تيکه قرمز شده و بالا اومده! اه ديگه به خدا خسته شدم. اول اون آنفولانزاي مزخرف بود که زد به گوشم و داشتم کر مي شدم. بعد اون شيشهء مسخره بود تو تختم که پام رو جر داد. بعد يه چيز ديگه که گفتن نداره اما اين دفعه واقعا سنگ تمام گذاشت و رس من رو طوري کشيد که حالا حالاها با هزار بار جگر خوردن هم تلافي نميشه! حالا هم اين حساسيت فجيع که داره من رو ديوونه مي کنه. انقدر انواع اقسام آمپولهاي کورتوني زدم که حسابش از دستم در رفته. مسخره اينجاست که فقط گاهي مثل الآن وقتي کلافه ام و دارم از دست اين کهيرها که از بچگي يهو پيداشون ميشه و ديوونم مي کنن، پر پر مي زنم، مدرک دارم که به مردم نشون بدم تا بفهمن من به خدا مرض ندارم اينطوري ناآروم هي دور خودم مي چرخم. يعني اينکه اين لعنتي گاهي از تو در ميآد و هيچکس جز خودم نمي فهمه من چي دارم مي کشم:( مثلا اين چند روزه توي ريه هام ميزد. نفسم يهو بند ميومد. مي رفتم تو هواي آزاد هي نفس عميق مي کشيدم بلکه يه کم اکسيژن بهم برسه ولي فقط همينطور اشک مي ريختم. يهو مي زنه به مثانه ام و من فلج ميشم. نه مي تونم بشينم، نه راه برم و نه بخوابم. حالا مجسم کنين با اين وضعيت که من دارم مي ميرم هيچي از بيرون معلوم نيست و مردم ميگن اي بابا اين دختره هم که مارو کشت بسکه بالا پايين پريد و اشک ريخت! الآن از اون موقعهاييه که همه جا ريخته بيرون و من آتيش گرفتم :( با اين وضعيت هر روز ميدوم و ميرم سر کلاس و دارم خودم رو خفه مي کنم چون هر دو کلاسم پايان مقطع هستن و حيوونکيها خيلي نگران امتحانهاشون هستن. بيشتر موقع ها پايان مقطع ها رو ميدن به من چون خوب بلدم هم بگم بخندم و هم رس بکشم ولي اين ترم اين بيچاره ها همش يا من رو تحت تاثير انواع کديين ديدن يا کورتون يا تبدار يا در حال عطسه و سرفه يا در حال خاروندن خودم!!! جالب اينجاست که با تمام اين حرفا هم هر وقت که تو درمونگاه زير سرم يا بيهوش به خاطر انواع اقسام دواها نبودم و رفتم سر کلاس فقط ۵ دقيقه اول به خاطر غايب شدن هاي متوالي من شاکي بودن و بعدش آنچنان مي بندمشون به کار که نمي فهمن کي کلاس تموم شد. اما من متاسفانه خيلي خوب مي فهمم و هر دقيقهء کلاس برام مثل يه قرن مي گذره. همش مي خوام بشينم سر جام و تکيه بدم به صندلي، همش خسته ام و مي خوام برسم به تختم و لالا کنم :(( به همين خاطر صندلي معلم رو از کلاس انداختم بيرون که يه وقت نشينم روش! تمام مدت کلاس جون ميدم ولي بايد همش بخندم، حواسم با وجود تمام اين دواهاي خواب آور جمع باشه. مي دونم خيلي کار مزخرفيه اينطوري غر زدن اما اينا ناله نيست. يه جورايي وقتي مي نويسم حالم بهتر ميشه. انگار يه کم آرومتر ميشم. در هر حال همون طوري که اولش هم گفتم اينارو ترجيحا نخونين و اگرم مي خونين فقط بخونين و سريع ازش بگذرين. همين. منم ديگه مي خوام خوب بشم. خدايا ميشه لطفا ديگه بسه!؟ نوشته شده در ساعت 9:23 AM توسط Shideh
|