< META NAME="google" DESCRIPTION="**OFF**" > Runaway Blogger
Runaway Blogger




Friday, March 07, 2003

٭
امشب دو تا فيلم خدا ديدم و کلي کيف کردم.

The Quiet American
Director: Philip Noyce
Michael Caine, Brendan Fraser
اين فيلمي بود در مورد موضوعي که براي من هميشه حل نشده باقي مي مونه، جنگ ويتنام. البته مستقيما به اين مسئله نمي پرداخت و با چاشني عشق و عاشقي مناسبي اصل داستان رو گفته بود. خيلي قشنگ و در عين حال فوق العاده ناراحت کننده و گيج کننده بود. يعني آخرش خودم نفهميدم که طرفدار کي هستم و کي کار بد کرد و کي قهرمان بود! از يه چنين فيلمي که آدم رو سر کار بذاره خوشم ميآد :)

Confessions of a Dangerous Mind
Director: Goerge Clooney
Sam Rockwell, Julia Roberts, Drew Barrymore, Goerge Clooney
دقيقا نمي دونم اما فکر کنم اولين فيلميه که جورج کلوني کارگرداني کرده و بايد بگم که کار موفقي از آب دراومده. فيلم با صداي متکلم وحده پيش ميره که داره اتوبيوگرافي خودش رو تعريف مي کنه. شخصي که در حاليکه واقعا قاتليه براي سازمان سيا، در تلويزيون امريکا برنامه هاش کلي طرفدار داره! از فيلم هاي اين طوري خوشم ميآد، نمي دونم چرا! شايد به خاطر اينکه فقط فيلم نيستن و در دنياي واقعي هم وجود داشتن. در هر حال خيلي خوب بود. بازي سام راکول هم عالي بود.

هفته پيش Two weeks notice با بازي هيو گرانت و ساندرا بالک رو ديدم که چون عاشق طنز هر دوتاشون هستم خيلي چسبيد. ولي خب فقط يه فيلمه براي گذران وقت و لذت بردن از گوگوليت هيو گرانت :)

فيلم جديد جنيفر لوپز و رآلف فينس Maid in Manhattan رو هم ديدم که همچين مالي نبود. من که تازه از هر دوتا هنرپيشه اول فيلم خوشم ميآد اينو ميگم، ديگه چه برسه به بقيه!

راستي حالم خوبه!! عجيبه نه؟ الآن دو روزه که مجبور نشدن من رو کشون کشون ببرن درمونگاه و زير سرم و اين حرفا‌، فکر کنم اين خودش قدم بسيار مثبتيه، نه؟ انشالله که گذر هيچ کدومتون هيچ وقت به بيمارستان و درمونگاه و اين جور جاها نکشه، منه بيچاره که سوراخ سوراخم الآن :(



........................................................................................

Monday, March 03, 2003

٭
اون موقع ها که سوپروايزر بودم يه معلمي بود که تدريسش افتضاح بود و من چند بار که رفتم کلاسش بازرسي به حالت جنون رسيدم و با عصبانيت اومدم بيرون! هر دفعه به مدت يک ساعت يا حتي بيشتر جلسات توجيهيش طول مي کشيد و من واقعا ديگه آخراش دهنم کف مي کرد! اصلا اين بشر teaching awareness نداشت و نمي فهميد تو کلاس چکارست! من هم که تو کارم جدي و ايده آليست و وسواسي. خلاصه با هم ماجرايي داشتيم!

وقتي استعفا دادم و راحت کردم خودم رو برام يه کارت آورد و با خجالت بهم داد:
Dear Ms Bahmanyar,
I just wanted to thank you for all that you've taught me about teaching. I hope you don't mind my writing this poem for you for I have always thought of you as a friend and teacher.

"A Friend's Wish"

These things I wish for our friendship's sake...
a sunburnt thatch, a door to face the sun
at westering, the noise of homing rooks,
a kind old lazy chair, a courtly cat
to rub against your knee,

shelves of well chosen books-
I wish you these.
I wish you ...

Friends whose wisdom makes them kind,
well-liesured friends to share your evening's peace,
friends who can season knowledge with a laugh.

a hedge of lavender, a patch of thyme,
with sage and marjoram and rosemary,
a damasck rose bush and a hive of bees,
and cabbages that hold the morning dew,
a blackbird in the orchard boughs- all these.
and- God bless you.
I wish you...

children, no matter whose, to watch for you
with flower faces at your garden gate,
and one to watch the clock with eager eyes,
saying "He's late, he's late."


هيچ وقت خوندن يه شعر انقدر بهم آرامش نداده بود. به نظرم زيباترين شعريه که يه دوست مي تونه به دوستش بده و الآن احساس مي کنم که انقدر هميشه اونجا سرم شلوغ بود که اين آدم فوق العاده مهربون و خوب رو نتونستم در اون دختر خجالتي و ساکت ببينم و شايد اگه يه کم آرامش و طمانينهء الآنم رو داشتم مي تونستم خيلي بيشتر و موثرتر کمکش کنم.

چقدر حيفه که موقعيتها رو اينطور از دست ميديم. موقعيته داشتن يه لحظه خيلي پربار و خوب با يه آدمي که خيلي حرفاي خوب داره که بهمون بزنه ولي ما انقدر درگير محيط محدود دورمون هستيم که اصلا اون آدم رو نمي بينيم و فقط به عنوان يه قسمت از شغلمون به اون شخص نگاه مي کنيم. الآن خيلي دلم ميخواد برم و ببينمش. خيلي ها اونجا، تو محل کار قبليم هستن که دلم مي خواد ببينمشون. آدمهايي که تو موقعيتهاي سخت کلي همراهم بودن.

کلي هم آدم اونجان که من رو بدجوري رنجوندن و آزار دادن، فقط به خاطر اينکه ۲۲ سالم بود و ازشون بالاتر بودم. فقط به خاطر اينکه براشون زور داشت يه بچه بهشون بگه کجاي کارشون اشتباهه. فقط به خاطر اينکه تو ايران هر کي از تو بالاتره حتما دشمنته.

يادم ميآد روزهايي که با رييسم، نازنين مي نشستيم و اسمهاي اساتيد رو رديف مي کرديم و خودمون رو خفه مي کرديم که کسي يه وقت از قلم نيوفتاده باشه در گرفتن ارتقا سطح و عيدي و پاداش. اسماشون رو در ميآورديم و براي حقشون با دفتر مرکزي واقعا مي جنگيديم و بعدا مي شنيديم که همون شخص که ما خودمون رو براش جر داديم چه جفنگيات که پشت سرمون نگفته!

متاسفانه يا شايدم خوشبختانه هيچ وقت نشده که به اين موضوع عادت کنم و دلم نشکنه. هيچ وقت نشد که بگم خب اون عقلش انقدر ميرسه و چشم نداره من رو ببينه. هميشه خودم رو سرزنش کردم. هميشه خودم احساس گناه کردم و آخرش هم ديگه انقدر له شدم که ديگه ولش کردم.

الآن مي بينم که چطور اساتيد اين يکي واحد سر هر موضوع احمقانه که اصلا به سوپروايزر بدبخت ربطي نداره چقدر پشت سرش چرت و پرت ميگن و مي خوام بزنم تو سرشون و بگم ...

هيچي نمي خوام بگم. مي خوام فقط خفه بشم. مي خوام فقط از اينجا برم. هر چه زودتر. ديگه هيچي اينجا نمونده که به خاطرش بمونم. همه چيز وضعش خرابه و من خسته ام. خيلي خيلي خسته.




........................................................................................

Home