META NAME="google" DESCRIPTION="**OFF**" >
| Runaway Blogger |
|
Saturday, March 01, 2003
٭ بالاخره مانيتورم اومد خونه. يارو مي گفت اون چند روز که برف ميومده جريان برق تهران فوق العاده غير عادي بوده و همون ترانس مانيتور رو سوزونده بوده. خلاصه که ۲۶۰۰۰ ناقابل توش گير کرده بود ؛)
........................................................................................خدا رحم کرد که يه ساعت پيش هنوز مانيتورم نرسيده بود خونه و من متنم رو روي کاغذ نوشتم. از اون متنها شده بود که حداقل دو سه تا کشته مي داد، که با توجه به افرادي که ميآن و اينجا رو مي خونن يعني تمام خواننده هاش :)) خلاصه که از اون متنهاي فجيع بود که جيگر مي سوزوند! خودم هم بعضي موقع ها واقعا تعجب مي کنم و باورم نميشه که ايني که جلومه رو خودم نوشتم! يهو خيلي سياه ميشم. خيلي منفي و تلخ. خيلي سنگين و بي رحم. مي دونم هر جمله ام چه اثري داره و چه کسي رو آزار ميده و اين خيلي بده. خوبيش اينه که تازگيها اينجور متن ها اول اومدن رو کاغذ و تا بخوان برسن به مرحله تايپ شدن من آروم شدم و ديگه اون تلخي فقط رو اون کاغذ مونده. خوبه. بايد از اين به بعد همين کارو بکنم. بنويسم وقتي اينطوريم تا بيآد بيرون و بعد هم بذارمش بغل بقيه اون نوشته هاي خفن. از کسي که داره قويترين انتي بيوتيک موجود در بازار رو که بايد هر دونه اش رو با ۷ ليوان آب خورد، مي خوره و با خوردن اينهمه تب بر کديين هنوزم تب داره، انتظار بيشتر از اين نداشته باشين. البته حالا که فکرش رو مي کنم مي بينم اون نوشته خيلي هم بي ربط نبود. حداقل يه جاهاييش خيلي با ربط بود، در هر حال ميذارمش اينجا، همش رو نه، بعضي جاهاش که هنوزم احساسشون مي کنم. اين چند روزه گرچه حالم افتضاح بود و همين طور پشت سر هم بلا سرم ميومد و مانيتور هم نداشتم اما در عوض وقت زياد داشتم و تونستم بشينم و يه کم فکر کنم. چون مواقع ديگه انقدر کار ريخته سرم که وقتي براي فکر کردن نمي مونه. الآن يه کم بهتر مي دونم دوستان واقعيم کيا هستن و کي واقعا نگرانه و کي فقط وقتي نگران ميشه که من به صورت آن لاين وجود داشته باشم. اصلا شيدهء آنلاين کيه؟ آيا من تو اين دنياي مجازي احمق تر و ساده ترم؟ خر کردنم آسونتره؟ فکر کنم متاسفانه جواب اين دو تا سوال متاسفانه مثبته. ... نشستم جلوي آينه و خودم و خوب نگاه کردم. نمي شناختمش. نمي شناسمش. خيلي کم خودم رو مي بينم، اون طوري که بقيه من رو مي بينن. اين کيه؟ مردم وقتي به شيده فکر مي کنن چه تصويري توي ذهنشون ميآد؟ آيا من اوني هستم که توي آينه است، يا اوني که تو ذهن آدمهاست يا اوني که تو ذهن خودمه؟ شيده آنلاين کدومه ايناست؟ ... اگه ديگه هيچوقت آن لاين نشم اين آدمها هم از زندگيم محو ميشن؟ به همين راحتي؟؟ يعني ما هيچ ارزشي براي همديگه نداريم، فقط چون تصادفا يه جا نوشته هاي هم رو خونديم يا تصادفا با هم آنلاين ميشيم براي هم وجود داريم؟ اگه فهميدن اين موضوع و بيرون کردن افراد از زندگي وقتي که نزديکت نيستن انقدر آسونه پس چرا منه خاک بر سر نمي تونم اين رو بفهمم و آدمهايي که در اين دنياي واقعي الآن، همين الآن،دور و ورم نيستن رو همينجا بذارم و بيآم بيرون؟؟ تمرين مي خواد. شايد هم براي بعضي انجامش خيلي راحته و براي کساني مثل من غير ممکنه... اصلا چه معني داره که آدمهايي که اگر مانيتورت نباشه ديگه نيستن نقشي تو زندگي تو داشته باشن، براشون نگران بشي، بهشون فکرکني، به خاطر حرفاشون خوشحال بشي يا از دستشون سرخورده و دلشکسته بشي؟ واقعا چه معني داره؟ ... (اينجا تصميمات بسيار فجيعي گرفته شده بود که به علت عدم تعادل روحي شخص نويسنده به علت تب شديد در اون لحظات ملغي اعلام مي گردد!) آدم فقط بايد با اشخاصي تماس داشته باشه که واقعا باهاش در تماس باشن. وقتي که احتياجشون داري دورو ورت باشن و بهت دلگرمي و محبت بدن. بتونن اقلا يه سر بهت بزنن و وقتي داري مي ميري که بغلت کنن اگر امروز نشد اقلا فردا بيآن و بغلت کنن يا اقلا بدوني که بالاخره يه روزي نزديک ميآن و بغلت مي کنن! وقتي ميگي حالت خوب نيست واقعا نگران بشن و زنگ بزنن و حالت رو بپرسن و قربون صدقت برن که تو مطمئن بشي فقط تو خيالات و توهماتت وجود ندارن. ... آخرشم دوباره تصميمات بدي گرفته شده بود که خيلي بد بودن پس اهم اهم! اينم از اون متن شديد اللحن با سانسور به مقدار لازم! تازه سانسور شده اش اينطوريه ببين ديگه اصليش چي بوده، اوه اوه. جاش هنوز درد مي کنه؟ ها ها ها آقايون خانومها من همين جا اعلام مي کنم که خل شدم رفت پي کارش. البته به قول يکي از دوستان قبلا هم خل بودم فقط الآن ديگه حسابي تابلو شده D: خب دوستان آنلايني که اگه مانيتورم نباشه شما هم نيستين، باي باي. نوشته شده در ساعت 9:27 AM توسط Shideh Thursday, February 27, 2003
٭ خودم دارم به اين نتيجه مي رسم که مخم پاره سنگ بر مي داره! هيچکس چيزي نمي گه اما آخه هر کسي که هر روز هفت هشت نوع آرام بخش بخوره بايدم اينطوري بشه! کنترل مغزم دست خودم نيست. دلم مي خواد همش يکي لوسم کنه و بغلم کنه و نازم کنه تا من بخوابم. اين هفته همش خوابيدم. خواب که نه، يه حالت خاصي بود. دواهام رو که مي خوردم انقدر ملنگ مي شدم که ديگه نمي تونستم بشينم سر جام و مجبور بودم دراز بکشم.
........................................................................................مي رفتم تو تختم و همش تو خواب و بيداري بودم. هم خواب مي ديدم و هم حواسم به اطرافم بود. خواهرم مي گه که چشمهام باز بوده و داشتم باهاش حرف مي زدم امات چرت و پرت مي گفتم، مثلا در مورد باغي که توش نشستيم نظر مي دادم!! حالا فکر نکنين که مثلا چي دارم مي خورم! آخه انقدر مسکن و اين جور چيزا رو نمي خورم وقتي يه چيزي مي خورم که يه کمي قويه ديگه حسابي قاطي مي کنم. آدمي هستم که با يه دونه دو تا Adult Cold ناک اوت ميشم و يکي بايد بيآد منو جمع کنه!! حالا مجسم کنين يه چنين آدمي روزي ۴ تا استامينوفن کديين بخوره با ۴ تا انتي هيستامين و ۳ قاشق شربت اکسپکتورانت اونم از نوع کديينش! انتظار دارين نتيجه اش از اين بهتر بشه که من همش بغل مي خوام؟!!! يکي بيآد من رو بغل کنه :(((((((( نوشته شده در ساعت 10:44 AM توسط Shideh Monday, February 24, 2003
٭ وضعيت فوق العاده دراماتيکه. الآن که تو کافي نت دارم اين رو تايپ مي کنم هر کلمه رو مجبورم هزار بار پاک کنم و دوباره تايپ کنم بسکه مغزم تعطيله. ديشب از گوشم خون ميومد و مغزم هي خواب مي رفت و من بي هوش مي شدم و دوباره بعد از چند دقيقه به هوش ميومدم. هيچي به کسي نگفتم و فقط رفتم تو تختم و دراز کشيدم. چون مامانم مطمئنن طاقت ديدن چنين چيزايي رو نداره!
........................................................................................در هر حال هنوز زنده ام. امروز رفتم دوباره دکتر و اين دفعه کلي دواهاي جديد و سري جديد آنتي بيوتيک داد. خدا به دادم برس با اين وضعيت. نوشته شده در ساعت 11:00 PM توسط Shideh
|