META NAME="google" DESCRIPTION="**OFF**" >
| Runaway Blogger |
|
Saturday, February 15, 2003
٭ الآن دقيقا يادم نميآد کي از تزم دفاع کردم ولي فکر کنم تقريبا ۲۵ تير بود يا يه چيزي تو همين مايه ها!! خلاصه که از روز دفاع خيلي وقت مي گذره و مي دونين نکته جالب چيه؟ از روزي که تزم رو دفاع کردم و اومدم از دانشگاه بيرون ديگه حتي از دور و ور اونجا هم رد نشدم!! يعني الآن تقريبا ۷ ماهه که تزم، فوق ليسانسم و همه چيز رو کاملا به دست فراموشي سپردم.
........................................................................................شايد اين به خاطر تمام آزاريه که دادن من رو به خاطر اين تز مسخره. تزم رو از ترم دوم يا سوم فوق ليسانس شروع کردم به نوشتن و ديگه وقتي همه داشتن تازه به موضوع فکر مي کردن من تزم رو نوشته بودم و موافقت ضمني استادام رو هم گرفته بودم. نه تنها مدير گروهمون ۵ ماه کارم رو به خاطر عيد و تازه کار بودن و آشنا نبودن با پروسه کار عقب انداخت بلکه اون کد لعنتي هم که بايد در عرض ۳ ماه ميومد با يه تاخير يه ساله اومد به طوري که من واقعا روز دفاعم يادم نميومد تزم در مورد چي بود دقيقا و چکارا کرده بودم! جالب اينجاست که الآن بعد از ۷ ماه که همه چيز رو انداخته بودم يه گوشه بدون اينکه حتي نگاهي به طرفشون بندازم رفتم سراغشون ديدم که من اصلا هيچ کاري ندارم و همه چيز رو حتي رو ديسکت هم آماده پرينت و صحافي دارم و برگه هاي امضا شده هم همه آماده اند و فقط من بودم که انقدر بهم فشار اومده بوده که همه چيز رو ول کرده بودم به امون خدا! داشتم برگه گواهي دفاعم رو مي خوندم و يه لحظه نمي دونم چرا گريه ام گرفت!! ياد نگاه مغرور مامان و بابا و خواهر و دايي و خاله و دوستام و... افتادم وقتي يه کلمه از حرفام رو نمي فهميدن و کلي فکر مي کردن من دارم قمر مصنوعي هوا مي کنم اون بالا: بسمه تعالي از رساله خانم شيده بهمن يار در جلسه مورخه ۲۵/۱۱/۸۰ (!!!!) با حضور امضا کنندگان ذيل دفاع به عمل آمد و با نمره ۱۸.۵ و درجه عالي مورد تصويب قرار گرفت. من واقعا متوجه منظورشون از تاريخي که زدن نميشم!! شايد منظورشون اينه که اگه گند نمي زدن قاعدتا بايد اون موقع دفاع مي کردم اما خب... با خودم به اين فکر کردم که اي بابا با اين حساب بر طبق حساب اونا الآن يه سال و دو روز از دفاع من گذشته و به احتمال زياد وقتي برم که امضاها رو بگيرم و دنبال کارهاي صحافي و اينا برم من رو با تيپا و لگد و اين حرفا ميندازن بيرون و ميگن برو خانوم خجالت نمي کشي بعد از يه سال اومدي ميگي مدرکم رو بدين؟؟؟ لابد تا حالا صد بار هم رييس و مدير گروه و غيره عوض شدن و ديگه هيچ کس من رو نميشناسه که اقلا از طريق آشنايي و اينا يه کاريش بکنم. فکر کنم بايد از خير اين مدرک فوق ليسانسم بگذرم و همون ليسانسم رو فعلا بچسبم تا اونم نپريده!! نه ولي جدا پاشم برم ببينم چي به چيه. فقط قبل از رفتنم بايد يه آناناس براي آقاي رييس پژوهش بخرم!!! ايشون روز دفاع فرمودن که من شيريني اينطوري دوست ندارم بايد براي من ميوه هاي Exotic بيآري!!! Actually I was thinking of buying him some cucumbers and avocados so that he could shove them allllllllllllllll up his somewhere since he was soooooooooooooo helpful while I was jumping up and down those floors trying to set a date for my thesis presentation, but hey what the hell! I'll buy him a pineapple, although he cannot shove it anywhere but he can choke on it instead, I hope!
خدايا خودت مي دوني تو اين مملکت درس خوندن چه عذابيه و من هم به خاطر زبون دراز و رک گوييم خيلي بيشتر از بقيه زجر کشيدم توي اين سيستم مزخرف به طوري که وقتي بهم مي گن بيا اينجا هييت علمي دانشگاه بشو و دکترا بورسيه بخون هر چي از دهنم در ميآد بهشون مي گم، تو رو به خودت قسم يه کاري کن اين تز من بي دردسر صحافي شه و کسي اذيتم نکنه ديگه، به خدا ديگه حوصله ندارم:(( يه بارم شده تو ايران يه دانشجو رو آزار ندن و کارش رو انجام بدن واقعا. آميـــــــــــــــن. نوشته شده در ساعت 11:28 AM توسط Shideh Thursday, February 13, 2003
٭ يکي از دلايلي که اون يکي وبلاگ رو بستم اين بود که آدمهايي که باهاشون کار مي کردم در جاهاي مختلف اونجارو بلد بودن و هي ميومدن مي خوندنش! اولش که خودم هم خبر نداشتم بعد ديدم يهو مثلا يارو ميگه اه راستي شيده تو که از فلان چيز خوشت نمي آد پس خودت رو اذيت نکن... يا مثلا اه راستي شيده تو که از فلان رفتار و فلان موسيقي و فلان کسک بدت مي آد پس راحت باش!!
........................................................................................اول حواسم نبود بعد متوجه شدم که اي داد بيداد اينا همه دارن وبلاگ رو مرتب و منظم مي خونن و اصلا به خاطر اونه که دارن بهم پيشنهاد کار دادن!! خلاصه خوشبختانه قبل ازاينکه گند اساسي بزنم و مثلا بهشون بد و بيراه تو وبلاگ بگم متوجه ماجرا شدم و به يه نوع ديگه هم علاوه بر موارد ديگه دست و بالم اونجا بسته شد. الآن مثلا دارم ميميرم که در مورد اتفاقات امروز بنويسم بلکه حرص خوردنم کمي آروم بگيره و اگه هنوز اون يکي بودئ عمرا ميشد چون همه ۲۰ نفري که اونجا همکارم هستن اون لعنتي رو مي خوندن! اما اينجا مي تونم هر چه دل تنگم مي خواد بگم! آي حرص خوردم امروز، آي حرص خوردم! جاتون کلي خالي بود که اون روي سگ من رو بعد از مدتهاي مديد ببينين! البته به جاي شما چندين نفر خوووووووووووووب فيض بردن! تازه همين متوجه شدم که اي بابا فکر کنم اين يکي وبلاگ رو هم گند زدم و آدرسش رو دارن! :((((((((((((((( اي خدا من کجا برم :(((((((((((((( نوشته شده در ساعت 10:54 AM توسط Shideh Wednesday, February 12, 2003
٭ عجيبه نمي دونم چرا قلبم همش تو دهنمه! همش نگرانم و احساس مي کنم بايد منتظر يه خبر باشم. لزوما نه يه خبر بد اما يه خبر. فکر کنم کم کم دارم کاملا خل ميشم. نمي دونم چرا انقدر احساس تنهايي مي کنم و با اينکه آدم دور و ورم خيلي زياده همش مي خوام به يکي آويزون بشم که يه کم من رو تسلي بده و مواظبم باشه.
........................................................................................اين تسلي رو الآن خيلي احتياج دارم اما هيچ راهي براي به دست آوردنش نيست. دلم مي خواد بشينم تو خونه و بيرون نرم. بشينم جلوي مامانم و همينطوري فقط نگاهش کنم. تمام سرم يهو تير مي کشه وقتي در موردش فکر مي کنم انقدر که مجبور ميشم نوار رو تا آخر بلند کنم و گوشي بذارم تو گوشم که مغزم ساکت بشه. عجب دوران عجيبيه. مامانم اينطوريه و بابام اونطوري، خواهرم اينطوري و پوف... برادرم اونطوري و من نمي دونم مي خوام با زندگيم چکار کنم. دارم زير فشار سنگيني افکارم له ميشم. مسائل مختلف هم پيش ميآن و فقط اوضاع رو وخيمتر مي کنن و من رو خيلي خيلي خسته تر. سردرگمي و وابستگي و شک و دودلي. هي سعي مي کنم بشينم مسائل رو خيلي منطقي و بدون احساس بررسي کنم ببينم چه بايد بکنم و مي بينم نميشه! همه مسائل زندگي من مستقيما به احساساتم گره خوردن و تمام تصميمات من به شدت مبني بر احساساتم هستن که ارزش همشون رو شديدا از نظر عقلانيت پايين ميآره. دارم وقتم رو الکي تلف مي کنم. دارم الکي مي پلکم. دارم خودم رو براي چيزهايي هدر ميدم که آخرش هيچ برگشتي برام نخواهند داشت و مي تونم آخر خط خودم رو ببينم که... واي واي... فقط يه تصميم مي خواد. يه لحظه که اراده کنم و تمومش کنم. يه تصميم که انقدر لفت دادن نداره، داره؟ يه کم جربزه و يه کم اراده. بکنم و برم. تنها راهش همينه. اينطوري نميشه. بايد برم. اينجا موندن فقط من رو ديوونه تر و ديوونه تر مي کنه. خسته تر و خسته تر. حساستر و حساستر. شکننده تر و شکننده تر. تا کي طاقت ميارم؟ بايد اول همه برم دنبال مدرکم. اين اولين تصميمه. بايد بشينم اين تز مزخرف رو مرتب کنم و بالاخره بعد از ۷ ماه صحافيش کنم و امضاهاش رو بگيرم و تمومش کنم. ديگه فرار کافيه. بايد تا آخر سال اقلا اين يه کار تموم شده باشه. عجب آهنگ خداييه اين واقعا همينه. "Nice Dream"
They love me like I was a brother They protect me, listen to me They dug me my very own garden Gave me sunshine, made me happy Nice dream, nice dream, nice dream I call up my friend, the good angel But she's out with her ansaphone She says she would love to come help but The sea would electrocute us all Nice dream [x7] If you think that you're strong enough If you think you belong enough If you think that you're strong enough If you think you belong enough Nice dream [x4] نوشته شده در ساعت 11:52 AM توسط Shideh Monday, February 10, 2003
٭ اوه اوه عجب متني نوشته بودم... خودم هم وقتي خوندمش يهو حالم بد شد و از خودم بدم اومد. يعني انقدر سياه و سنگين بود که نفسم بند اومد! خدا رو شکر که چون کامپيوتر رو خاموش کرده بودم و تو هال نشسته بودم آهنگ گوش مي دادم دستي تو ورق کاغذ نوشته بودم و تايپ نکرده بودم که اتوماتيک پست کنم رو وبلاگ!
........................................................................................کلي واق واق کرده بودم و زنجموره. وللش. گور پدر آدمهاي خر و نفهم و احمق و بي اراده که خودشون هم نمي دونن چي از اين دنيا و جون مردم مي خوان. به من چه. نزديک بود دوباره برم تو مودهاي خفقان و منزوي، مامانم اومد بغلم کرد با هم تانگو رقصيديم و يه لحظه بالا نگاه کرد تو چشمام گفت کسلي؟ نذار هيچ وقت هيچ کس کسلت کنه. خيلي جالبه هميشه خوب احساسم رو درک مي کنه و دقيقا مي دونه من چمه. براش تعريف کردم. خوب گوش داد و هيچي نگفت تا حرفام تموم شد. بعد هم گفت... نه ديگه نمي گم چي گفت فقط اينکه وقتي رقصيدنمون تموم شد من پر از انرژي بودم و کاملا آروم و مثبت فقط خدا به داد اون شخصي برسه که انقدر حال من رو گرفت. اوه اوه ... دلم براش مي سوزه! در هر حال اون متن فجيع رو نوشتم رو کاغذ و همونجا جاش خوبه چون فقط لازم بود از مغزم بيآد بيرون که اومد. خب حالا بريم سراغ ماجراهاي پنجشنبه. حالا که نمي تونم تو مجله در موردش بنويسم چون متاسفانه صاحب مهموني مجله رو مي خونه مي تونم اينجا بنويسمش. خدايا شکرت که اين وبلاگ هست وگرنه من مي ترکيدم! پنجشنبه عجب روزي بود! اولا که شبش تا صبح ساعت ۴:۳۰ داشتم دستبند مي بافتم که آماده بشه و بتونم بفرستم با يه مسافر بره. وقتي تموم شد چشمام ديگه شده بود يه جفت کاسه خون و جالب اينجاست که انقدر خودم از مدلش خوشم اومد که يه لحظه مي خواستم نفرستمش و براي خودم نگهش دارم D: اما ديدم نه بابا دوست عزيزي اونور آبهاست که لطف فرموده و اون يکي دستبندش رو وايتکس زده و بايد اينو براش بفرستم. صبحش هم بايد زود پا مي شدم مي رفتم ورزش. ماراتن شروع شد. چهار چنگول از تختم اومدم بيرون و به در و ديوار لعنت مي فرستادم که بايد ساعت ۸ برم ورزش. رفتم و برگشتم. رفتم آرايشگاه و برگشتم. رفتم حموم و اومدم بيرون. ناهار نرسيدم بخورم و به حالت دو رفتم جلسه! وسط جلسه بابام اومد دنبالم رفتم خونه عموش که بتونم بسته رو به موقع برسونم قبل از پروازش. بعدش که با کلي منت قبول کرد ببره قول گرفت به دوستش کمک کنم فارسي بنويسه با کامپيوترش. برگشتم خونه به سرعت برق و باد تحت فشار زود باش زود باشهاي ثانيه اي يه بار مامان و بابام موهام رو براشينگ کردم. آرايش کردم. لباس پوشيدم. اصلا نفهميدم چي شد فقط يهو ديدم از آسانسور اومديم بيرون و جلوي خونه دايي مامانيم! هر کي من رو مي ديد آهنگي رو مي خوند که ازش به حد مرگ متنفرم و از خواننده ايه که مطمئنا اگه يه روزي شخصا ببينمش ميزنم لهش مي کنم! چه خوشگل چه خوشگل شدي امشب! اي کوفت اي زهرمار اي درد اي مرض ... سرم بدجوري گيج مي رفت که به احتمال زياد به خاطر اين بود که حدودا ۴۸ ساعت بود که فقط رسيده بودم چايي و خرما بخورم. اما از رو نرفتم و جاتون خالي کلي شراب خوشمزه خوردم! بابام هي مي رفت براي خودش ميآورد من ازش مي گرفتم و اونم مي رفت يه دونه ديگه براي خودش ميآورد. ديگه بعد از يه ساعت تمام سالن و آدمهاش دور سرم مي چرخيدن! البته فکر کنم اين بيشتر به خاطر بود که تمام مدت داشتم اون وسط قر مي دادم. هي مي گفتم سرم گيج ميره اجازه بدين اين آهنگ رو ديگه من نرقصم اما خب کيه که گوش کنه؟ نمي دونم چرا انقدر مقاومتم کم شده بود و تنها موقعي که انقدر انتظارشون فجيع بود که عمرا مي تونستن متقاعدم کنن بود که به خودم اومدم. ناگهان نمي دونم کدوم شير پاک خورده اي اون وسط گفت بلندش کنين عربي برقصه!!!!! استغفرالله اتوب عليه! حالا اين درست که بعد از سالها دوباره من افتادم به رقصيدن و جدا نمي دونم چرا انقدر همه در اين مورد هيجان زده اند، اما به خدا عربي رقصيدن رو ديگه واقعا شرمنده ام! همش تقصير خودمه. با اين آهنگهاي Shaggy, Shakira, Enrique حواسم نيست هي قر ميدم و اينا خيال مي کنن چه خبره. هي مي گفتم والله بالله من عربي بلد نيستم برقصم ( بلد هم بودم مطمئنا اون وسط نمي رقصيدم، حتي وقتي که انقدر خوردم که تمام دنيا دور سرم مي چرخه!) اينا مي گفتن چقدر ناز مي کني! وقتي از من نااميد شدن و ديدن حتي با کشيدن خشونت آميز دستم هم نمي تونن بيآرنم وسط، رفتن سراغ خواهر عروس خانومي که در اصل مهموني اون شب پاگشاي ايشون بود. اول دلم براش کلي سوخت. گفتم بيچاره حالا بايد جلوي ۵۰ جفت چشم مرد و زن و پير و جوون که چشم به ماتحتش دوختن که ببينن چقدر مي تونه بلرزونتش، برقصه. اولش يه کم ناز کرد اما بعد رفت از تو اتاق يه روسري ريش ريش آورد!! اي بابا امکاناتش هم مثل اينکه از قبل فراهم شده بوده! خلاصه دردسرتون ندم، بستش دور کمرش و د برو که رفتي! والله من که دخترم کف کرده بودم چه برسه به آقايون عزيز که نمي تونستن فکاشون رو از کف اتاق جمع کنن! چشمها از کمر ايشون بالا نميومد، همونجا گير کرده بود و جاخوش کرده بود و اين خانوم هم ديگه الحق والانصاف که سنگ تمام گذاشت. من ساده دل هالو رو ببين براي کي دلم سوخته بود! آهنگ تموم شد و همه هي مي گفتن دوباره دوباره! دختر هم نمي دونم چرا گير داده بود ديگه تنها نمي رقصم اين خانوم (اشاره به من بدبخت فلک زده!) هم بايد پاشه! زن دايي مامانم دوباره اومد سراغم و گفت خب تو هم پاشو باهم برقصين ديگه، چقدر خودت رو لوس مي کني حالا که خوشگل شدي!!! فقط لبخند زدم. از همون لبخندهايي که وقتي احسان، شاگردم، گند مي زنه بهش مي زنم و بيچاره کبود ميشه زبونش بند ميآد! ديگه کاملا دست از سرم برداشتن و خانوم کمر لغزان هم يک رقص solo ديگه ارائه فرمودن و من ديگه کاملا کم آوردم. ديگه بايد مي رفتم مي خوابيدم فکر کنم خون به مغزم نمي رسيد! همه رو راه انداختم اومديم خونه. ساعت ۳:۳۰ رسيديم و من بيچاره دوباره صبح ساعت ۶ بيدار شدم و رفتم سر کار :(( خدايا به کمر و ماتحت مردم نيرو و قوت روزافزون بده. آميـــــــــــــــــــــــــن! نوشته شده در ساعت 1:51 PM توسط Shideh
|